تبليغاتX
all my LOVE time ٭*•˚◦*•˚◦

all my LOVE time ٭*•˚◦*•˚◦

oooخوش اومدیooo *•˚◦٭*•˚◦

امیدوارم به خوشت بیاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت   توسط سما  | 

کلاس اموزش رانندگی

ها دیگه بزرگ شدیم حداقل یه گواهینامه رو میگیریم

روی هرچی اسگل بادنجون صفت و بخصوص فک و فامیل واطرافیان که گواهی گرفتن(البته اونم با شونصدبار ردشدن)که فکرمیکنن شاخ غول شکندن کم شه.

 

روز اول که رفتم فکر نمیکردم متقاضی زن هم باشه ولی  7 نفر زنن مابقی مثلا مرد

(مثلا برای اینکه دیگه توی این زمونه مرد کم پیدا میشه مررررررررررررررررد)

 

کم سنشون منم که 18 سالمه ما بقی بالای 25 هستند جز 2تا گاگول

که باهم دوستن باهم میان,تا پیاده شدم دم در اموزشگاه وایساده بودن,حالا خوبه خداییش پسرارو ادم حساب نمیکنم که حتی نگاه به ریختشون کنم خودشیرین تاکتاب من و تودستم میبینه میگه ااا باید کتاب میووردیم؟

حالا بلند بلند که من بشنوم...رفتیم تو کلاس ساعت زدن 2 –ساعت 3 میان سرکلاس

چش ادم و درمیارن این پسرا تایه دختر میبینن تو جمعشون---

همه امدن سرکلاس این 2تا بزبچه نشستن ردیف بقلی من ولی جلوتر,هی برمیگشتن عقب و دید میزدن, هی گوشیشو میگیره بالا مثلا داره عکسای دسته هاونشو میبینه یه خورده کج میگیره منم ببینم

بعد بقل دستیش تابلو تابلو برمیگرده میگه نه نگاه نمیکنه؟؟!!!!!!!

سرهنگ که اومد شروع کرد به درس دادن این انتر بوقی که مث برج زهر مار روبروی من بود پشت لباسش یه ارمی بود که گرد بود انگار میدون و کشیدن,میدونی معنیش چیه اجی؟؟!یعنی دورت بگردم.

 یا خمیازه کشید یا میبینی ادم از خواب 40 ساعته بیدار میشه دستاشو بهم قفل میکنه 2-3 تا حرکت کششی انجام میدن اونجوری میکرد یا با مماخش یه خورده ور رفت(بی شخصیت)

بعد گوشتای کنار ناخوناشو میکند با دندوناش , مرحله بعد نوبت پاک کردن زیر ناخونش باناخون انگشت دیگه اش دوباره لبه های دماغشو پاک کرد .

خلاصه بکل حالمو بهم زد نکبت, حالا خوبه کتاب و خونده بودم چون کل حواسم به این بود که اونیو که گرد کرد کجا پرت کرد!!!!!!!!! شوخی کردم بابا چرا قیافه تو اونجوری کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

میشه 20 سوالیش کردا:

1.     زیر صندلی چسبوند به طاقش

2.     به هوا شوتید که دراخر سر با وایت برد برخورد کرد البته وسطش

3.     گذاشت سر جاش

 

اااااااااااای نداره فحش میدی چرا من که نفهمیدم اجی چیکارش کرد,گزینه 1 – 2 - .....

 

راستی امروزم که رفتم یه مرد دیگه اول یه خورده با مماخش ور رفت ااااه نداره که مال این چیزی نداشت چون بعدش بالای چشش و لاله گوشش وپاک کرد محتویات داشت که مث پماد نمی مالید

 

پ.ن.1:مشغله کاری مردا زیاد شده هجوم اوردن به این دماغ بیچاره ........

پ.ن.2:فکر نکنی چش چلونی کلدما نه فدت یه ذله نگا تلدم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط سما  | 

سلام

یه سلام تپل مپل به وبلاگ عزیزم که خیلی وقته سری بهش نزدم,ببشخید ببشخید که نیومدم پست بزارم کلی ماجلاها پیش اومده که میخوام بلات بگم ولی امشب رو   sorry فردا شب چندتا پست جیگیلی برات میزارم.بوووووووووووووس

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت   توسط سما 

خاطرات یک روز بارونی

یه روز سرد پاییز که بارون میومد بعداز ظهر کلاس فوق العاده داشتیم,با بروبچ تصمیم گرفتیم بریم زیر بارون و یه حالی ببریم.

ازقضا که من شلوغ کارواتیش پاره کلاس بودم و زیاد سربه سر بچه ها میزاشتم ........

بارونیه دوستم وبرداشتم و بطرف حیاط دویدم پشت سرم دوید, مثه این بچه 3ساله ها که باباشون واسشون یه قاقالی لی میخره دوست ندارن کسی دست بزنه ..........

 

چپ رفت راست اومد گفت 40 تومن بابتش پول دادما,انگار ما رعیت جماعت,از پشت کوه اومده ی گدا گودوله که فکرمیکنیم 40تومن 40میلیارده هستیم من خودم پالتومو 70 تومن خریدم اونوقت این غربتی واس 40 تومن داره قدقد میکنه که بابام بابتش چقدر پول داده و کدوم خیاط دوختتش و ...

 

اومدم پالتورو و پرت کنم طرفش که بچه ها گفتن حیف  سر یه شوخی که جنبه شو نداشت اینجوری بهمون توهین شده ساده بگذریم..

بخاطر همین  پالتورو پوشیدم و همچنان که بارون میومد زیر بارون ایستادم واقعا قیافش دیدنی بود ندید بدید داشت گریه میکرد

چقد بچه ها بهش خندیدن,ولی در عوض همه بچه ها بهم تاسف گفتن چون باچنین سوسولی دوست بودم

بقول دوستم ما بخاطر باباش که مثلا سر شناس بود یه حساب دیگه ای روش باز کرده بودیم,چقدر فقط خواستم طرز فکر اینو اونو راجبش عوض کنم که بااون حرکتش سرپالتو جاواسه هیچ چیز نذاشت.

حالا بحرف یکی ازدبیرامون میرسم که میگفت بهمه چیز شبیه جز بچه ا........

 

حتی خانوادشم ارزشی واسش قائل نیستن کوچکترین نمونش روز کنکور بود که موقعه برگشت دم در دانشگاه ننش تا مارو دید بلند شد رفت توماشین نشست نه بگه این دوستای بچه ام هستند بزار وایسم یه خوش و بشی بکنم ببینم کنکورو چجوری دادن بادوستاش اشنا شم نمیدونم ترسید سلام بدیم جواب سلاممون و بده, بعضی ها درعین حال که فکر میکنن باشخصیتن  بویی از انسانیت نبردن.

 

پ.ن1:همیشه از ادمهایی می رنجیم که سعی میکنیم هیچ وقت ازمون نرنجن.

پ.ن2:منم تواین قضیه کم مقصر نبودم ولی اون نباید پیش هرکس وناکسی که بقول خودش همیشه در مواقع خوشی و خنده پیش من هستند وبامن میخندن در پشت دشمنای منند این حرکت و میکرد.

 

پ.ن3:این پست و تقدیم میکنم به صاحب این داستان همون اسگولی که تازه به جمع اسگولا ی وبلاگ نویس وارد شده.نوش جونت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط سما  | 

HAPPY BIRTHDAY

 

میثم عزیزم  از پرواز ناباورانه ات 7سال و 5 ماه و 18 روز گذشت لحظه ها شاهدند که سنگینی غم از دست دادنت را چون روزهای نخست غیبتت احساس میکنم.

.

هرگز مهر تو از لوح   دل  و جان  نرود  

     هرگز از یاد  من ان سرو  خرامان  نرود

          ان چنان مهرتوام دردل وجان جای گرفت

                 که  گرم سر برود  مهر تو از جان  نرود

.

.

.

.

اجی بمیره برات امسال کسی تولدت و تبریک نگفت؟ !!

غصه نخور داداشی خودم برات تولد گرفتم الان تو اتاقم یه شمع برات روشن کردم ولی میدونم ایندفعه خودت شمع تولدت و فوت میکنی ...........

شیطون نذاری امسالم مث این 7سالی که گذشت خودش انقد بسوزه که تموم شه ها..........

اجیت هنوزم که هنوزه منتظرت که بیای ایندفعه دیر کنی من میدونم و تو......

تو این سکوت اتاق که چراغ ها خاموشن و شمعی به افتخارت روشن ,تنها دقدقه ای که دارم دیدن تو......

 

اشکای لعنتی چتونه چرا نمیزارین تولد داداشم و بهش تبریک بگم اخه کی تو تولد داداشش که انقد دوستش داره گریه میکنه؟

داداشی گلم ,عزیز دل اجی ,دلیل زنده بودنم تولد 22 سالگی رو بهت تبریک میگم

 ولی ایکاش موقعه ای که میخواستی پا به این دنیا بزاری وقت بیشتری از خدا میگرفتی برا موندن یا موقع رفتن اجیتو میبردی که لحظات تلخ بدون تورو تجربه نمیکرد.

داداشی این شمع مثه اینکه خیلی عجله داره برای اب شدن یا شایدم مث من چون بی تابته داره اب میشه........

انتظار خیلی سخته ولی من هنوزم منتظرم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط سما  | 

اگهی ازدواج ثبت نام کنید؟!!!

از اونجایی که ازدواج نیمی از اسلام است و پدربزرگ من

 این نیمه اش ویه مدتیه از دست داده لذا به این فکرافتاده که دوباره این یه نیمه رو دوباره  کامل کنه.

وبخاطر همین قضیه پدربزرگ عزیز ما راهی کوی و برزن شدن تا بتونن ملکه خودرا بیابندو بخاطر انبوه این کیس ها برسر دوراهی مانده اند که با چه کسی این پیمان مقدس و ایجاد کنن.

ناگفته نمون ها که ددی بتازگی ازبرای خود موبیل تهیه کردندی تا در همه شرایط در دسترس بودندی که عروس خانوم برای اعلام رضایت با این شماره تماس گرفتندی.

در هر شرایط و باهرشرطی با ما تماس بگیرید............

برای تماس با اپراتور ما یعنی پدربزرگ می تی کومان ما اینجا کلیک کنید

 

پ.ن1:شرایط سنی نداره ,اگه تو اشناهاتون هم سراغ دارین خوشحال میشیم باهاتون فامیل بشیم.

پ.ن2:جواب نهایی هم برای برگزیدن بهترین کیس به روزنامه های کثیرالانتشار مراجعه کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط سما  | 

بدو بدو sms

اگر یاد گلی کردی نگاهی بر رخ خود کن / اگر یاد خزون کردی نگاهی جانب ما کن

 

                                   ----÷----×-----&---%----@---$----*-----

 

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم، آره من قولی بهت دادم که تا تهش بمونم، تو ولی این روزا سرد شده نگاهت، راهزنا زدن به راهت.. اما من چی؟ من فقط یه کم شکستم، خوب نگام بکن، می بینی؟ من هنوز همون دیوونم..

                                  -_-_-_-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-_-_-_-

یه شب خوب تو آسمون، یه ستاره چشمک زنون، خندید و گفت: کنارتم، تا آخرش تا پای جون

، ستاره ی قشنگی بود، آروم و ناز و مهربون، ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ،

 اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون، ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون،

حالا شبا به یاد اون، زل می زنم به آسمون، دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون

، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم، خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم، بدرقه لازم

 ندارم، خودم میرم عزیزترین، نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین، دوستت دارم

برای تو فقط یه حرف ساده بود، غافل از این که قلب من منتظر اشاره بو د

                                   ----÷----×-----&---%----@---$----*-----

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان

دارند غافلیم، شاید این است دلیل تنهایی مان.. (زنده یاد دکتر علی شریعتی)

-_-_-_-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-_-_-_-به غضنفر می گن نظر شما راجع به ماه رمضان چیه ؟ می گه والا

خیلی خوبه فقط یه ذره زولبیا بامیه اش رو زیاد کنن بهتر می شه

 

ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم

روتو حساب کردم

----÷----×-----&---%----@---$----*----

مناجات غضنفر باخدا : خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن

-_-_-_-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

 

عید فطر مبارک ( رصد خانه ی اردبیل(

غضنفر ماه رمضون میره خونه دوستش می خوابه دوستش بهش میگه سحر صدات كنم؟؟
غضنفر می گه نه همون غضنفر صدام كنی بهتره

----÷----×-----&---%----@---$----*-----

 

به حیف نون میگن تو که روزه نمی گیری،
چرا سحری می خوری؟

 می گه نماز که نخونم،...
روزه که نگیرم...

 سحری هم نخورم؟

 بابا مگه من کافرم؟

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی... چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام….
دوباره صبح، ظهر، غروب شد نیامدی
اللهم عجل لولیک الفرج

 

قصه عشق من و تو به قشنگی خیاله,من وتو ماهی و ابیم که جداییمون محاله

 

انان که زما دور ولی در دل وجانند *بسیار گرامی تر از انند که دانند

 

عطر حرفات واسه من بوی گل شقایق              تورو دیدن واسه من قشنگ ترین دقایق

 

 

 

عیسی گذاشت دنیا,قارون اسیر ان شد              ان برفلک برامد,این در زمین فرو شد

 

اسمونی یا زمینی ؟

هرچه هستی نازنینی

واسه قلب کوچک من همیشه           عزیزترینی

 

بیتاب و دل برای دیدار تو تنگ است

تقصیر دلم چیست؟ نگاه تو قشنگ است

 

خونه داریم سقف نداره------------ چراغ داریم نفت نداره--------------- رفیق داریم حرف نداره

 

بسمه تعالی

.

.

.

.

.

.

.

غرض مزاحمت بود که بحمدالله حاصل شد.

 

چه به اندازه ی دل گنجشک دوست داشته باشم چه به اندازه دل فیل ,فرقی نمی کنه ,مهم اینه که به اندازه یک دل دوست دارم .

 

ناز ان چشمی که سویش مال ماست

    ناز ان زلفی که تارش مال ماست

          ناز ان چوپان که سازش مال ماست

                 ناز ان دوستی که قلبش مال ماست

 

 

دل و جان را بهره عشق  فدا  باید کرد   /  به هوای سر او ترک  هوا  باید  کرد

یا نباید به جهان لاف زد از دلبر و عشق  / یا که جان را به ره عشق فدا باید کرد

 

تک درخت خاطراتم بر لب ساحل نشسته /گرچه دوری از کنارم یاد تو بر دل نشسته

 

دم هرچی رفیقه گرم

 کمر هرچی نارفیقه خم

  روی هرچی  بی مرامه کم

   برای دشمنات ارزوی زلزله بم

     زیر    چشمای     دشمنات     نم

      ایشالا        که      نبینی         غم

 

 

پیام اورژانسی:

همین الان خودتو ماچ کن که بدجور دلتنگت شدم.

 

بامن که شکسته ام کمی راه بیا

بالی  بگشا و گاه  و بی گاه  بیا

ازرده  مشو بیا گناه  از من بود

گفتم  که مقصرم  تو  کوتاه  بیا

 

هیچ کس انقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی برکسی بخشد و انقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

 

بی تو هر شب دردلم فال غزل باز میکنم,هر کجا نام تو امد خوب معنا میکنم , گفته ام یا نه برایت...؟

بی حضور چشم تو , موقعه دلتنگی ام دریا تماشا میکنم.....

 

عده ای مثل قرص جوشانند, در لیوان اب که بیاندازیشون طوری غلیان کرده,کف میکنن  که سر میروند.

اما کافی است اندکی صبر کنی بعد میبینی که از نصف لیوان هم کمترند

 

دلتنگیهایم را با کدام قایق خیال روانه دل رویائیت کنم تا بدانی دلتنگتم..........

 

من پذیرفتم شکست خویش را     پندهای قلب دور اندیش را      من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد اشنا دیوانه است      میروم شاید فراموشت کنم       با   فراموشی  هم   اغوشت   کنم

                     میروم از رفتن من شاد باش         از عذاب دیدنم ازاد باش

 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه   بشکسته  را  پیوند  کردن  مشکل   است

 

دردم از دیدار توست-------دل فقط بیمار توست                                                                                         شادی و عشق وامید هدیه چشمان توست

 

دوستت دارم ودانم که تویی دشمن جانم   

از چه رو شده ام بادشمن جانم دوست ندانم

 

هر شب تو رویای خودم اغوشتو تن میکنم ------  اینده این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

از جداشدن نوشتی روتن زخمی هر برگ     گریه کردم و نوشتم نازنین یا تویا مرگ

به تو گفتم  باورم کن میون این همه دیوار     توبا خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار

 

شاید نشود به گذشته بازگشت واغازی زیبا ساخت,اما میشود هم اکنون اغاز کرد و یک پایان زیبا داشت

 

ای همه دار و ندارم/ای تو ماه  شب  تارم

جزتومن کسی وندارم/که سرکارش بزارم

 

 

باتو حکایتی دگر این دل ما بسر کند,شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

باور  ما  نمیشود  در سر ما  نمیرود,از  گذر سینه  ما  یار  دگر گذر  کند

شکوه بسی شنیده ام از دلدردکشیده ام,کورشوم جزتواگرزمزمه ای دگرکنم

چاره کار ما توئی یاور و یارما تویی,توبه  نمیکند  اثر مرگ  مگر اثر کند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت   توسط سما  | 

غذای اصفهانی

:

@#حلیم بادمجون #@

یکی از غذاهای بسیار بسیار خوشمزه ...می تونین امتحان کنین :

مواد لازم :

بادمجون 2 کیلوگرم
گوشت ( با استخوون ...ترجیحا گوشت گردن ) 1 کیلو گرم
کشک 2 کیلوگرم
لوبیا سفید یک دوم پیمانه
برنج 2 پیمانه
گندم یک دوم پیمانه

پیازداغ و نعنا یه عالمه !
نمک و زردچوبه ( و درصورت تمایل و شرایط خوب جیتون زعفرون !


طرز تهیه :

اول گوشت رو با لوبیا سفید و گندم و یه پیاز بزرگ میذاریم بپزه ...بهش نمک و زردچوبه هم می زنیم!
بادمجون ها رو سرخ می کنیم و بعد با پیاز داغ و نمک و زردچوبه می ذاریم کمی بپزن
برنج رو هم به صورت جداگونه می پزیم
خب ؟
حالا هر کدوم رو جدا جدا می کوبیم ....و بعد همه رو با هم مخلوط می کنیم یعنی گوشت و گندم و لوبیا سفید و بادمجون و برنج همه با هم مخلوط میشن !
حالا دیگه موقع اضافه کردن کشکه ...همین طور پیاز داغ و نعنا داغ فراوون !
نمک و زردچوبه رو هم اندازه می کنیم
اگرم دوست داشتیم غذا رنگ قشنگتر و بوی مطبوع تری داشته باشه مقداری زعفرون آب زده بهش اضافه می کنیم
آخر سر هم غذای خوشمزه رو توی ظرف می کشیم ، روش رو تزیین می کنیم
و..............
نوش جون !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط سما  | 

عجله ای بقیمت جان

دیگه فرصتی واسه برگشت نداشت دختره ی بیچاره…..,قرصها کار خودشونو کرده بود بسرعت خودشو بدرخروجی رسوند

بادستگیره ور رفت ولی نه ------انگار سرنوشت دست بدست هم داده بود تا نذاره نجات پیدا کنه,ولی نه کار سرنوشت نبود

طفلکی یادش رفته بود وقتی تو اوج عصبانیت بودو خون جلوی چشاشو گرفته بود درو خودش قفل کرده بود که کسی

مانع کارش نشه ,خدا میدونه تو اون وضعیت چی بش گذشت,تنها یادگاری که واسه مادرش گذاشت نقش دستای ظریفی بود که تواخرین لحظات که با التماس کمک بروی شیشه در نقش بسته بود.راه گلوش بسته شده بود و لحظات وداع بود باهمه وهمه کس ,باتمام لحظات تلخ وشیرینی که تحملش و نداشت و واسه خلاصی از همه ی اینها دست به خودکشی زد 

بروی زمین افتاد دیگه حتی نای داد زدن نداشت فقط چشماش بود که در دقائق اخرنظاره گر تصویر گریه ودست وپا زدن خواهرش بود .

انگار گوش همه همسایه ها سنگین شده بود کسی صدای ضجه های دخترکی که بادیدن خواهرش رنگ برخسارش نمونده بودو نمی شنید وچقدر تلخ بود زمانی که خواهر کوچولوی نقش اول قصه ما که تا دیروز تنها دغدغش بازی کردن با اسباب بازیهای رنگ وبرنگ بود الان بادیدن دست وپازدن خواهرش باید تمام نیروشو جمع کنه تابلند داد بکشه ای مردم خواهرم که تادیروز پیشم بودو موهامو شونه میکرد الان داره دارفانی رو وداع میگه,ولی مگه حرفای دخترکو قبول میکنن,فکر میکنن دخترک داره دروغ میگه ,انقد دخترک درای همسایهارو کوبید تا بالاخره یکی پیدا شد که حرفشو باور کنه ولی .....

 

سریعا به بیمارستان رسوندنش معده شو شستشو دادن ولی زیادی قرصها و دیررسوندنش کارشو به کما رسونده بود.این وسط مادرش مات ومبهوت بخاطر وقایع گذشته چون مادرش بیمارستان بود پیش همسرش اخه بابای زهره]نقش اول قصه ما[جانباز بودو یه دو سه روزی بود بستری بود.

دکترا امیدی واس برگشتن زهره نداشتن,این وسط تنها کاری که اطرافیان میتونستن بکنن دعا بود که نکردن بجاش نشستن به ساختن حرفای صدمن یه غازشون که بتونن واس این حادثه دردناک یه مقصرپیدا کنن.

دیوار کوتاه تر از پسره ی بدبختی که حتی بابای مفنگیش نفهمید بچه اش چجوری بزرگ شد پیدا نشد,درحالی که پسره حتی روحش ازاین قضیه خبرنداشت,اخه تازه مامانشینارو راضی کرده بود تا بخواستگاری بفرسته.

 

باخودم میگفتم اگه خوب شه وبیاد خونه یه چک میخوابونم در گوشش که دیگه ازاین کارا نکنه واگه بخاطر خودش زندگی نمیکرد بخاطرپسری که بهش قول ازدواج داده بود تحمل میکرد.

قبول این واقعه واس همه سخت بود چنین کاری اونم از دختری که هیچ وقت لبخند از صورتش محو نمیشد غیرقابل باور بود

 

تومدرسه بودم که دیدم همه چپ چپ نگام میکنن اره نگاها سنگین شده بود چون نقش اول قصه ماتموم کرده بودو جاواسه چیزی نذاشته بود.

حالم خراب شد دیگه نتونستم بمونم زهره تنها دوست باوفام بود که هر روز بهم سرمیزدو حالمو میپرسید جوری که دوستای دیگش  حسادت میکردن

 ازخونه اومدن دنبالم,وقتی ازم پرسیدن چی شده دیگه گریه مجالی بهم نداد شیرین هی میگفت چی شده ولی نمیتونستم بگم تموم وعده وعیدایی که دیشب به برادرت میدادی که فردا میریم حلقه میخریم و میریم خواستگاری تموم برباد رفت,که چقد مواظب بودی تواین چندروز کسی امیرو نبینه که ازاحوال زهره باخبرشه

نشستیم های های گریه کردیم ولی حالا کی جواب امیرو میده تادیشب امید ازدواج بش میدادیم حالا میگفتیم کسی که تمام دنیات بود پریده, حالا دیگه تموم غصمون شد امیر

 

زنگ زدیم قضیه رو به دوست امیر گفتیم که امیرو مستقیم ازسرکار بیاره خونه,همه ازگفتن این خبر به امیر امتناع میکردن مثه اینکه کم وبیش پی برده بود اومد خونه به شیرین گفت چرا بهم دروغ گفتی .........چرا

من بهت اطمینان داشتم چرا چرا بامن بازی کردی وعده های دروغی دادی چراااااااااااااااا

دیگه نتونست خودشو نگه داره نشست و های های گریه کرد که دیگه واسه چی کار کنم, دیگه کی مرحم دل خسته ام میشه,

کیه که بودنش واسم امید دوبارس,چرا چرا اینکارو کرد,ضجه میزد ولی چه فایده دیگه زهره ای نبود که ارومش کنه ............

دردناکتر زمانی بود که عکس زهره رو تو اغوشش فشار میدادو میگفت چرا چرا تنهام گذاشتی............

توکه میدونستی تنها دلیل بودنم تواین دنیایی که ازاول زندگی برام بدبختی و بیچارگی بارید تو چرا توچرا بی وفا شدی و یهو ترمزو کشیدی

این وسط امیر موند بایه دنیا سوال ...

غم زهره بسش نبود مدام بهش تلفن مشکوک میشد پشت سرهم تهدید و تهدید و تهدید

یه مشت ادمای ازخدا بیخبر که میخواستن دوباره یه خونواده ی دیگه رو داغدار کنن

از اون قضیه نزدیک به یه سالی میگذره ولی هنوزم که هنوزه امیر لباس مشکی عزاشو درنیوورده

             ووقتی حرف از ازدواج میشه میگه من دیگه بایدباخاک پیمان ببندم.

 

 

هنوز چند روزی از چهلم زهره نمیگذشت که باباش نتونست غم دخترشو که بیشتر از اون یکی بچه هاش دوست داشت تحمل کنه و مرد.

شاید اگه اطرافیان زیاد سخت نمیگرفتن و دست این دو نفر ومیذاشتن تو دستای هم هیچوقت چنین فاجعه ای رخ نمیداد,خودخواهی دیگرون این بلارو سر زهره اوورد و اگه زهره زود تصمیم نمیگرفت اوضاع بهتر میشد.

اما چه فایده تمام داستان شد اما و اگرو کاش ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت   توسط سما  | 

گفتمان

 

  سما:

ای کاش  گل  باغ  بهارت   بودم            اندر قفس  عشق  کنارت  بودم

ای کاش بهرسوکه  نظر میکردی           من مردمک چشم خمارت بودم

                                

                                     *              *

کیمیا:

حتما  تو  گل  باغ   بهارت  هستم           اندر  قفس  عشق  کنارم هستی

سرگشته بهرسوکه نظرداره چشام           تو مردمک چشم خمارم هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط سما  |